دراين صبح دلپذير بهاري با ياد لبخندت صبحم را سلام گفته ام و
عطر يادت را كه نسيم با خود آورده بود به شميم جانم سپردم...
با ياد لبخند توست كه هزار خاطره ي شيرين در ذهنم نقش مي بندد..
با ياد نگاه گرم توست كه زمستانم بهار ميشود و آسمان تاريك دلم روشن...
سكوت كردم به احترام لحظه هايي كه بي تو گذشت.....
سكوت كردم به احترام چشمهاي مهربانت كه پر از عشق است...
سكوت كردم به احترام نگاه دلتنگت...
سكوت كردم به احترام قدمهايت كه آرام است و بي صدا....
سكوت كردم به احترام نجواهايت كه عاشقانه است و زيبا...
سكوت كردم به احترام قلبت كه مهربان است و تنها....
سكوت كردم تا واژه ها سيلي بزنند به همه ي احساسم به تو...
تا واژه ها بيرحمانه به بازي بگيرند دلواپسيهاي ديروزم را....
آنقدر به ردپاي زلال تو كه بر دلم جا مانده بود چشم دوختم كه يادم رفت
براي ديدنت بايد چشمانم را ببندم تا در خيالم تصور كنم بودنت را....
كه يادم رفت هر روز من و تو خط فاصله مان را پررنگ و پر رنگ تر ميكنيم...
فاصله مان را نقاشي ميكنيم....جاده ميكشيم ...خيابان ميكشيم...كوچه ميكشيم ...
ديوار ميكشيم...به بلندي همه ي ديوارهايي كه زمين را از آسمان جدا ميكند....
و چقدر زود يادت ميرود كه پشت همان ديوار نرسيده به جاده ي عشق
من غرورم را به تو هديه كردم و التماس كردم ماندنت را...با من ماندنت را....
به زانو نشستنم را نديدي يا نخواستي باور كني من روي چله ي كماني نشسته ام
كه با يك اشاره ي انگشت تو به انسوي فاصله ها پرتاب خواهم شد مثل الان
كه ميان زمين و آسمان معلقم....
شانه هاي مهربانت را كه در آغوش ميگيرم همه ي غربت ديروزم از يادم مي رود...
سرم را كه به نفسهايت تكيه مي دهم همه ي دلتنگيهاي امروزم از يادم ميرود...
مرا بخوان...مرا به خود بخوان به بيكرانگي دستهايت و شيريني نگاهت
و بر سرم لبخند بپاش...
مرا بخوان ...به آستان شكوهمند چشمانت و گرمي هميشگي نفسهايت...
باور كن اگر دستهايم در دستهايت گره نخورد ريشه ام خواهد خشكيد...
دستهايت را به من ببخش سالهاي زيادي ست يخ زده ام ومحتاج نوازش سر انگشتان
تبدارت....بي تابم براي ديدارت نازنين جان من...
باور كن اگر تو اراده كني همه ي دلمردگيهايم پايان مي پذيرد....
كاش قطره اي از شبنم نگاهت كوير خشك دلم را مترنم ميكرد...
كاش نوازش نگاه هايت را براي هميشه در چشمانم احساس ميكردم...
كاش نفسهاي تبدارت جان تازه اي به سردي وجودم مي بخشيد...
چقدر اين روزها دلم برايت تنگ ميشود....
دلم تنگ شده است براي چشمانت كه نگاهم كنند و من غرق شوم در درياي آرامش
و آرامش پيدا كنم و چشمانم را ببندم تا عكس نگاهت براي هميشه در خاطرم تازه بماند
تا فراموشم نشود چشمهايي كه التماسش كردم تحمل كنند ثانيه هاي غبار گرفته ي مرا...
دلم تنگ شده است براي دوست داشتن ...دوستت دارم گفتن...براي شنيدن همه ي واژه هاي
خوب و قشنگ....
براي نديدنت غمگينم و براي ديدنت بي تاب...
شايد اگر هر كدام از اينها از مرزشان بگذرد حتما من هم مجنون قصه هاي تو خواهم شد...
كلام اخرم...
غربت ديروز و امروز و فرداهايم فداي يك تار موي سياهت جان من....
پی نوشت:
غلط است اینکه گویند به دل رهست دل را
دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد...
+
تاريخ دوشنبه 1389/02/06ساعت نويسنده فاطمه
|