تبليغاتX
چیدن تمشک در گرگ و میش

امشب تمام واژه هايم عطر تو را دارد...

امشب بهانه ات ميکنم براي نوشتن حرفهايي که ماههاست بذرش را پاشيده ام در خيالم...

امشب بهانه اي ميشوي براي عاشقانه هاي کوتاه و بلندم...تلخ و شيرينم...

مرد من !ميخواهم اينبار به يمن قدمهاي مبارکت شيرين بنويسم..

ميخواهم بنويسم فرقي نميکند بدانيم عشق از کجا و از کداممان آغاز شد...

من از تو آغاز شدم...من با تو شاعرتر شدم...من با تو عاشق تر شدم...من با تو حواتر شدم...

تو کجا در من پيدا شده اي؟تو از کجاي سرنوشت پا به پايم شده اي؟

من از کجاي تقديرم به تو دل بسته بودم که سطر سطر کتاب زندگي ام را که ورق ميزنم

نگاه شيرينت در وجودم سرازير ميشود...

آشنايي من و تو نوري ست!آشنايي ما يک پنجره ست که باز ميشود رو به سمت خيالي

که اغوشت را بي تمنا در خود ميکشاند...

آشنايي ما سلامي دوباره ست به عشق...

فشردن دستهاي بي باوري ست که براي باور بهم رسيدن از برزخ گذشته اند...و به بهشت

اغوشي رسيده اند که بي منت به روي هم باز شده ست...

ميخواستم پرنده ي تقدير تو باشم...ميخواستم بال که باز ميکنم اسمان دلت جايي باشد

براي جولان هوسهاي عاشقانه ي دلم...

ميخواستم سبز باشم در باغچه ي دلت...

ميخواستم سرخ باشم و در رگهاي تنت جاري...

ميخواستم بهشت آغوشت در رويايي ترين شبهاي بهاري تنها بهانه ي بيداريم باشد...

مرد من!مي ستايمت که :تمام زيبايي از توست...تمام زشتي از من

تمام ارامش از توست و تمام ناآرامي از من

صداي عشق از توست و صداي سکوت از من

روشنايي و نور از توست...سياهي و تاريکي از من..

اين تمام توست که وادارم ميکند به نوشتن...

پس مينويسم مرد من از آن مردهايي نيست عاشقانه هايش را جار بزند

از آن مردهايي نيست که سپيده دم برايت از آسمان ستاره بچيند

از آن مردهايي نيست که زير پنجره ي اتاقت اواز عاشقانه سر دهد..

از ان معدود مردهايي ست که وقتي نميبيني اش انگار چيز بزرگي کم داري

چيزي قد دوست داشتن هايت که با کسي تکرار نميشود....

براي بار هزارم مينويسم:

آقاي عشق و آب و آيينه و باران و نفس...

اين بانوي خسته ي  دل مرده ي خودخواه رو به عاشقي ميپذيري؟



پ.ن:به طرز کاملا تلخي آرومم...




+ تاريخ جمعه 1391/02/01ساعت نويسنده فاطمه |

خسته ام...


کمی خواب لطفا!!...

+ تاريخ سه شنبه 1391/01/01ساعت نويسنده فاطمه |

حال من خوب است ...باورت می شود؟!!!

کلمات من بی عرضه اند که ماه هاست از تو ننوشته اند...کلماتم بی عرضه اند

که یک مشت دلواپسی و دلتنگی را بهانه کرده اند و یادشان رفته تو باید باشی

تا بهانه ای باشد برای چیدن تک تک واژه ها کنار هم...

(هزار تا حاج زنبور عسل توی سرم دارن دنبال مادرشون میگردن)

دلتنگی که دنبال بهانه نیست...همین که گاهی نیستی بهانه ای میشود برای دلتنگی ها...

آقا!اجازه هست از شما سرمشق بگیرم؟قول می دهم شما را غلط ننویسم...

میخواهم آنقدر از شما بنویسم تا جوهر خودکارم تمام شود...تا جایی که دیگر دل خودکار آبی ام برای شما تنگ نشود...بنویسم من...بنویسم تو ...بنویسم ما....بنویسم عشق...

آقا!اجازه هست اسمتان را سنجاق کنم به دیوار دلم؟

اجازه هست وقتی صدایتان میکنم محو چشمانتان شوم?

اجازه هست از شما که می نویسم گاهی کلماتم را ببوسم؟

اجازه هست وقتی به اسمتان که می رسم  به احترامتان تمام قد بایستم؟

اجازه هست گاهی  گوشه ی کلماتم  برای داشتنتان دعا کنم?

آقا!اجازه هست دورتان بگردم؟

اجازه هست دلم را فرش کنم زیر قدمهای اهسته تان؟

اجازه هست سر سجاده ی عشق...

(حال من خوب است باورت می شود؟)!!

دوره گرد شده ام!دلواپسیهایم را گذاشته ام روی دوشم و امروز در شهر تو می گردم و

فردا در شهر حافظ و روز بعد در شهر خودم...

دوره گرد قابلی شده ام...باز هم باورت می شود؟!!!

آقا!اجازه هست کمی گوشه ی آغوشتان آرام بگیرم؟

اجازه هست  گوشه ی نفسهایتان کمی چشمهایم را خواب کنم؟

اجازه هست رو به قبله ی نگاهتان به نماز بایستم؟

اقتدا که میکنم به شما قلبم عجیب آرام میگیرد...باورتان می شود؟!!

این یک آروزست که پر کرده همه ی تنهاییمو...تا...




پ. ن...به قول یسنای عزیزم صاحب تسبیح های  ریخته بر سنگفرش باد مرا همیشه غمگین میخواهد!

پ.ن 2...امروز زادروز به دونه ی عزیز بود... 'گفتم که بدونه به یادش بودم...همین

+ تاريخ پنجشنبه 1390/07/28ساعت نويسنده فاطمه |

قصه ی ما به سر رسید        کلاغه به خونه ش نرسید...


بالا رفتیم ماست بود            پایین اومدیم دوغ بود..


                قصه ی ما دروغ بود.....


بالا رفتیم دوغ بود              پایین اومدیم ماست بود



            قصه ی ما راست نبود.....


پ.ن:این روزا آروم تر از همیشه م....

یه حس بی تفاوتی گذاشتم تنگ دلم...

نگران من نباش...خوب میشم!!!قرار نیست که همه ی دنیارو فدای خودخواهیهای خودم بکنم..

قرار نیست که وقتی قرار نیست اتفاقی تازه بیفته منم همه ی دنیامو به تنگ بیارم

که چی؟؟؟؟که نیستی؟این نبودن شاید لازم باشه که منم یه کمی به خودم بیام...

چشمامو بعده چند هفته بیقراری باز کردم رو یه دنیایی دیگه!دیگه خودم نیستم

شدم یه آدمی که ساکت و سرد فقط لبخند میزنه...

دیگه هر چیزی که بشه هر چیزی که پیش بیاد محاله منو بشکنه...

من با لبخند از کنار همه ی بی تفاوتیهات...همه ی غرورت...همه ی خودخواهیات...

رد میشم بدون اینکه صدای شکستنم گوش فلک رو کر کنه...

من اینجام!جایی که باید باشم..رو اولین پله ایستادم...

از اول شروع میکنم خیلی آروم و بیصدا!این طوفانی که منو به ایجا رسوند مجابم کرده دوباره اول بشم

مثل همه ی بچه گیهام که تو هر چیزی اول میشدم...فقط با این تفاوت که اینبار شکستمو اول شدم

یه فرصت دوباره..رو اولین پله...بدون اینکه منتظر باشم دوباره تو دستامو بگیری و کمکم کنی

که نیفتم...

این یه فرصت دوباره ست...نه برای عاشقی ...نه برای زندگی..

برای یه چیزی که اسمش رو نمیدونم ولی ته دلم جوونه زده...

این روزام آرومتر از همیشه ام....مثل تو...


+ تاريخ یکشنبه 1390/02/25ساعت نويسنده فاطمه |

بانوی شبهای دلتنگی عشق منم...بانوی شبهای دلهره...بانوی شبهای...

سکوت که میکنم حجم بزرگی از تو در فکرم جای می گیرد!سکوت که میکنم تو می مانی و من آنوقت

چشمهایم را میبندم به انتظار دیدنت...سایه ی سیاهی از تو آرام آرام میلغزد درون جانم

و شکل میگیرد با من از موهایم تا پاهایم...و حالا میمانم این منم یا تو ...منم که لبهایم به گله باز میشود

روی چشمهایت که بسته ای از من؟یا تویی که با نگاه خاموش زمزمه میکنی یا شاید منم که نمیشنوم...

بعضی وقتها واژه ای پیدا نمیکنم احساس آتش گرفته ی دلم را به کاغذ بیاورم...

بعضی وقتها گیج میشوم برای گفتن حرفی که هی با دلم کلنجار میرود و روی معده ی خراب شده ام

سنگینی میکند..نمیتوانم هضمش کنم زور که نیست!!!از آدم دیوانه ای که احساسش را فرش زیر پای نازنینت

کرده تا هر کجا که بخواهی؛تا هر کجا که بشود؛تا هرکجا که عمر بی ارزشش یاری کند....توقعی بیشتر از این

داری؟؟؟؟قد تمام  خاطرات تلخ و شیرین بهمن ماه به بعد را کم آورده ام...خوب یا بد گذشته...

گذشته هر چه عاشقانه بار چشمهای تبدارت کرده ام...

گذشته هر چه واژه ی ناب را قربانی کردم تا حنجره ام برای داشتن تو همیشه حرف تازه ای برای گفتن داشته

باشد از تو....

گذشته تلخ و شیرین روزهایی که نفس هامان به قول قدیمی ها برای هم در میرفت...

گذشته روزهایی که ساعتها با عقربه های لوسش عشقبازی به رخمان میکشاندند

(همه ی عقربه ها یک دقیقه دیر بود یا زود)

بیچاره من؛بیچاره دلم؛بیچاره چشمهایم که تا کجا باید تورا نبیند یا نباید تورا ببیند...

عینکم را خیلی وقت است از چشمهایم برداشته ام تا این واقعیتهای تلخ را تار ببینم

عینکم را روی چشمهایم میگذاشتم که تورا چهار چشمی ببینم

دوتا خودم دوتا عینکم تا سیر نگاهت...

بیچاره دلم؛که عین گنجشگ کوچولوی زیر باران مانده که پرهای خیسش بهم چسبیده بغض کرده

یک گوشه ی دنجی...

دستهایت را که از روی شانه ام برداشتی دلم زیر باران ماند...خیس و لرزان!!!

عهد کرده ای که سر قرار همیشگی مان همانجایی که وقتی سرم را به نفسهایت تکیه میدادم و

بغضی امان چشمهایم را میبرید!دستی می کشیدی روی گونه های نمناکم و با چشمهایی که التماسش 

دلم را آتش میزد میخواستی که آرامم کنی...نیایی!!!

عهد بسته ای با خودت میدانم !!

تا کجای این دشت بزرگ میتوانی بار عاشقانه هایت را که روی دل تنهایت سنگینی میکند

به دوش بکشی؟؟تا کجا؟تا کجا میتوانی نباشم؟؟تا کجا غرورت را چتر کرده ای بالای سرم...؟

عهد بسته ای که حرمت نگاهم را زیر سوال ببری؟؟عهد بسته ای که وقتی دستم را دور کمرت حلقه میکنم

و چشم میدوزم به لبانت که محکم بسته ای و تکانش نمیدهی دلت را قرص کنی به هم و مغرورانه

و با صدای بلند...

هر چه گفتی نشنیدم!هر چه گفتی شنیدم ولی دلم را زدم به جاده ای که تورا با اینهمه فاصله

از من دور کرده...

دلم را زدم به راهی که آسمانش آبی است و مردمانش حرمت عاشقانه های

نه چندان دور را حداقل در کلام نگاه میدارند...

دیر شده است برای گفتن عاشقانه ترین واژه ها....

و حالا فقط خدا میداند که گذشتن از این مسیر بدون همراهی (تو)چقدر دردناک و تلخ است...

مسافر قصه های تلخ و شیرینم....



بايد فراموشت کنم چنديست تمرين ميکنم
من ميتوانم ميشود ارام تلقين ميکنم
حالم؟نه اصلا خوب نيست
تا بعد بهتر ميشود
فکري براي اين دل ارام وغمگين ميکنم
من پذيرفته ام رفته اي
وبرنميگردي همين
خود را براي درک اين صدبار تحسين ميکنم
کم کم ز يادت ميروم
اين روزگارورسم اوست
اين جمله را با تلخيش
صدبارتضمين ميکنم

_________________

پ.ن:نوشتن رو خیلی وقته از یاد برده ام...ذهنم درگیر و خسته ست

دلم یه کلبه وسط یه دشت بزرگ میخواد ...

بعدا نوشت:عاطفه ی عزیز...عطر قدمهاتو تو کلبه ی تمشکیم حس میکنم.....

اما نمیدونم چرا نمیتونم برات کامنت بذارم؟؟؟؟







+ تاريخ پنجشنبه 1390/02/08ساعت نويسنده فاطمه |

 

 

 

 

 

میشه یه جایی تو همین آشفتگیهای امروزم تورو داشته باشم؟

تو که میدونی من بی تو مثل دریای طوفانی ام بی کشتی و ناخدا که راه گم کرده...

 

تو که میدونی من بی تو مثل یه آسمونم بی خورشید و ماه و ستاره هاش..

 

دلم یه جاده میخواد که اونقدر منو با خودش بکشونه تا یه جایی که خدا باشه و دلتنگی نباشه...

 

هرچند میدونم تو هیچ نقطه ای از این جاده تو واسم نقاشی نشدی...

 

این روزا همش دارم به مرگ فکر میکنم،همش میگم مرگ یه آرامشه خیاله

 

وقتی روحت از بدنت جداشه خستگی از تن خستت بدر میشه و آروم میشی...

 

دلم پرواز میخواد!!!خدا میشه یه جایی از خاطره های زمینیه امروزت منو از خاطره هات خط بزنی؟؟

 

میشه از هیاهوی این روزها منو کم کنی از روزگار؟؟

 

میدونی چند وقته باهام حرف نزدی؟میدونی چند وقته هر چی صدات میکنم

 

دیگه تو ربنای دستام جوابمو نمیدی؟؟

 

چقدر دم افطاری با لب تشنه به سجاده نشستم و اشک گوشه ی سجادمو تر کردو حرف زدم که بشنوی

 

و تو فقط شنیدی...جوابی نشنیدم که آرومم کنه...

 

جوابی نشنیدم که از عشق زمینی جدام کنه و به عرشم برسونه!!

 

تو تمام شبهای قدرت تو جوشن کبیر کلامت میون زمزمه های اطرافیانم تو خونه ی خودت

 

مدح و ثناتو گفتم تا عرشت بلرزه و هیچی نگفتی...

 

چقدر قسم ت دادم تو رو به احمد و محمود و محمدت خدا...

 

تو که را ه و رسم عاشقی رو یادم دادی..

 

همه میگن خدا عاشق بنده های خوبشه من خوب نیستم.من رو سیاه درگاه توام..

 

ولی میشه عاشقم بشی؟؟میشه عاشقی کنی برام؟؟میشه از عاشقانه های این دنیا جدام کنی و پرواز

 

رو یادم بدی؟؟

 

میشه وقتی ازم ناراحتی و دلت ازم گرفته اسممو نشکنی؟؟

 

میشه بازم بشم فاطمه ای که به آبروش شب قدر استغاثه کرده به درگاهت که تو رو به آبروی فاطمه ی

 

زهرا...

کجای عاشقانه های تلخ و شیرینم تو رو به اشتباه ضجه زدم که الان تو شدی دلیل مویه های هر شبم؟؟

 

کجای قنوتم اسم تو رو به اشتباه صدا زدم که کبریت فراق رو کشیدی به هست و نیستم و انداختی تو دامن

 

سیاه روزهای سیاه تر از اونم؟؟

 

کجای دلتنگیهام مدح و ثناتو نگفتم که طوفان شدی و باریدی به قایق نیمه شکستم تو دریای متلاطم اینروزهام؟؟

 

کجای رسیدنم به تو جاده رو به اشتباه رفتم که وسط گدازه های کلامت گرفتار شدم که نه دل ماندن دارم

نه پای رفتن؟؟

 

من نه ابراهیمم که امید رویش گلستانو بخوام وسط این آتیشی که گرفتارم...

 

نه ایوبم که کاسه ی صبرم هنوز جا داشته باشه وسط این دردهای بی آلامم..

 

و نه یعقوبم که از یوسفش جدا مونده دیگه اشکی هم مونده باشه وسط مویه های هر شبم...

 

من نه گلستانو میخوام نه صبرو و نه اشک رو...

 

من تو رو میخوام که باشی و نفس کشیدنات همراه زمزمه هام دل تنگم رو بارونی کنه...

 

چرا سکوت کردی؟؟چرا نمیگی تو هم بغض امونت رو بریده و دلت میخواد

 

دوباره لمس کنی تو دستات عاشقانه هامونو...

 

یه وقتایی چقدر دیر میرسیم به هم!!یه وقتایی چقدردور میمونیم از هم!!!

 

میشه یه جایی تو آشفتگیه این روزهام تورو عاشقی کنم؟؟

 

 

 

پ . ن:تو دستاتو تکون میدی همین جا آخر راهه...

 

بعدا نوشت:من نذر کردم بغضمو قبل از سحر پرپر کنم....
+ تاريخ چهارشنبه 1389/06/17ساعت نويسنده فاطمه |

آقای باران جان...

دیروز که دستانت پر از ابر بود برای باریدن سبد کهنه ی  چشمانم را

جلو آوردم و از ابر لبریزش کردم...

دستانم را که فشردی باران گرفت....

آغوش نگاهت خیس باریدن شد و من خودم را در این آغوش خیس

رها کردم..مثل قاصدکی خسته و تنها....وحشت زده و سرد...

من از دوباره دل بستن می ترسم

می ترسم ته کوچه ی نگاهش بن بستی باشد که ختم میشود به همه ی  دلواپسیهای دیروزم...

می ترسم ته کوچه اش دوباره اسیر سایه های این شب  غربت زده شوم...

اگر با تو باشم هیچ سایه ای آزارم نمیدهد...

هیچ شبی روح سرگردانم را در خود نمیکشد...

با من باش..

همانگونه که سالهاست بی پروا و آشنا  از کوچه ی دلم می گذری..

عطر آشنای حضورت همیشه مستم میکند...

اقای باران جان...

با صدای باران با من حرف بزن که کویر دلم تشنه ی نفسهای توست...

ببار بر من...

جاری شو در من...از چشمهایم تا پاهایم را خیس نوازش کن..

بگذار تمام دلتنگیهای این روزها از کوچه ی دلم شسته  شود

و باز من بمانم و تنهایی....

 

پ.ن اول...این پست رو به توصیه ی یه دوست خوب نوشتم

پ.ن دوم..این پست تقدیم به آقای باران جان...

پ.ن سوم...صمیمی!!!شکستن یک آیینه که دل به این سنگی نمیخواست....

+ تاريخ شنبه 1389/03/08ساعت نويسنده فاطمه |

دراين صبح دلپذير بهاري با ياد لبخندت صبحم را سلام گفته ام و

عطر يادت را كه نسيم با خود آورده بود به شميم جانم سپردم...

با ياد لبخند توست كه هزار خاطره ي شيرين در ذهنم نقش مي بندد..

با ياد نگاه گرم توست كه زمستانم بهار ميشود و آسمان تاريك دلم روشن...

 سكوت كردم به احترام لحظه هايي كه بي تو گذشت.....

سكوت كردم به احترام چشمهاي مهربانت كه پر از عشق است...

سكوت كردم به احترام نگاه دلتنگت...

سكوت كردم به احترام قدمهايت كه آرام است و بي صدا....

سكوت كردم به احترام نجواهايت كه عاشقانه است و زيبا...

سكوت كردم به احترام قلبت كه مهربان است و تنها....

سكوت كردم تا وا‍‍‍‍‍‍‍ژه ها سيلي بزنند به همه ي احساسم به تو...

تا واژه ها بيرحمانه به بازي بگيرند دلواپسيهاي ديروزم را....

آنقدر به ردپاي زلال  تو كه بر دلم جا مانده بود چشم دوختم كه يادم رفت

براي ديدنت بايد چشمانم را ببندم تا در خيالم  تصور كنم بودنت را.... 

كه يادم رفت هر روز من و تو خط فاصله مان را پررنگ و پر رنگ تر ميكنيم...

فاصله مان را نقاشي ميكنيم....جاده ميكشيم ...خيابان ميكشيم...كوچه ميكشيم ...

ديوار ميكشيم...به بلندي همه ي ديوارهايي كه زمين را از آسمان جدا ميكند....

و چقدر زود يادت ميرود كه پشت همان ديوار نرسيده به جاده ي عشق

من غرورم را به تو هديه كردم و التماس كردم ماندنت را...با من ماندنت را....

به زانو نشستنم را نديدي يا نخواستي باور كني من روي چله ي كماني نشسته ام

كه با يك اشاره ي انگشت تو به انسوي فاصله ها پرتاب خواهم شد مثل الان

كه ميان زمين و آسمان معلقم....

شانه هاي مهربانت را كه در آغوش ميگيرم همه ي غربت ديروزم از يادم مي رود...

سرم را كه به نفسهايت تكيه مي دهم همه ي دلتنگيهاي  امروزم از يادم ميرود...

مرا بخوان...مرا به خود بخوان به بيكرانگي دستهايت و شيريني نگاهت

و بر سرم لبخند بپاش...

مرا بخوان ...به آستان شكوهمند چشمانت و گرمي هميشگي نفسهايت...

باور كن اگر دستهايم در دستهايت گره نخورد ريشه ام خواهد خشكيد...

دستهايت را به من ببخش سالهاي زيادي ست يخ زده ام ومحتاج نوازش سر انگشتان

تبدارت....بي تابم براي ديدارت نازنين جان من...

باور كن اگر تو اراده كني همه ي دلمردگيهايم پايان مي پذيرد....

كاش قطره اي از شبنم نگاهت كوير خشك دلم را مترنم ميكرد...

كاش نوازش نگاه هايت را براي هميشه در چشمانم احساس ميكردم...

كاش نفسهاي تبدارت جان تازه اي  به سردي وجودم مي بخشيد...

چقدر اين روزها دلم برايت تنگ ميشود....

دلم تنگ شده است براي چشمانت كه نگاهم كنند و من غرق شوم در درياي آرامش

و آرامش پيدا كنم و چشمانم را ببندم تا عكس نگاهت براي هميشه در خاطرم تازه بماند

تا فراموشم نشود چشمهايي كه التماسش كردم تحمل كنند ثانيه هاي غبار گرفته ي مرا...

دلم تنگ شده است براي دوست داشتن ...دوستت دارم گفتن...براي شنيدن همه ي واژه هاي

خوب و قشنگ....

براي نديدنت غمگينم و براي ديدنت بي تاب...

شايد اگر هر كدام از اينها از مرزشان بگذرد حتما من هم مجنون قصه هاي تو خواهم شد...

كلام اخرم...

غربت ديروز و امروز و فرداهايم فداي يك تار موي سياهت جان من....

 

پی نوشت:

 غلط است اینکه گویند به دل رهست دل را

دل من ز غصه خون شد دل تو خبر ندارد...

 

+ تاريخ دوشنبه 1389/02/06ساعت نويسنده فاطمه |

حالمان بد نیست ,غم کم می خوریم
کم که نه ؛هر روز کم کم میخوریم


آب می خواهم سرابم می دهند
عشق می ورزم عذابم می دهند


خود نمی دانم کجا رفتم به خواب
از چه بیدارم نکردی آفتاب؟!!


خنجری بر قلب بیمارم زدند
بی گناه بودم و دارم زدند


دشنه ای نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمی پشتم شکست


عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام
تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام


بعد از این با بی کسی خو می کنم
هر چه در دل داشتم رو می کنم


من که با دریا تلاطم کرده ام
راه دریا را چرا گم کرده ام؟


قفل غم بر درب مسلولم مزن
من خودم خوشباورم گولم مزن


من نمیگویم که با من یار باش
من نمیگویم مرا غمخوار باش


روزگارت باد شیرین؛شاد باش
دست کم یک شب تو هم فرهاد باش


آه ؛در شهر شما یاری نبود
قصه هایم را خریداری نبود


این همه خنجر دل کس خون نشد
این همه لیلی کسی مجنون نشد


آسمان خالی ست از فریادتان
بیستون در حسرت فرهادتان


کوه کندن گر نباشد پیشه ام
بویی از فرهاد دارد تیشه ام


گر نرفتم هر دو پایم خسته بود
تیشه گر افتاد دستم بسته بود


هیچ کس اندوه ما را ندید
هر که با ما بود از ما می گریخت


چند روزی هست حالم دیدنی ست
حال من از این و آن پرسیدنی ست


گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفال می زنم

 

حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:


ما ز یاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم...

هر کی این شعر و گفته باید گفت دست مریزاد..

پی نوشت:مرسی از دوست خوبم که گفت این شعر آقای حمید رجایی سروده....

+ تاريخ چهارشنبه 1388/09/04ساعت نويسنده فاطمه |

عریانی لحظه هایم را به تماشا نشسته ای....ای همزاد باران؟؟؟

اینگونه نگاهم نکن....تن پوش لحظه هایم هرم گرم نفسهای تو بود

که دیگر نمی پوشاند تن زخم خورده ی لحظه هایم را...

دستهایت را نشانم بده بگذار سرپناهی بسازم زیر چتر دستانت تا خیس نشود

کلبه ی کاغذی رویایم را که با تو ساخته بودم....بگذار این یادگار برایم از تو بماند...

میخواهم بخوابم...اما میترسم وقتی بیدار شدم تو نباشی و من بمانم و رد پای

  جامانده از تو در دیروز و امروز و فردایم...

کدام شور چشمی زخم نگاهش اینگونه خاکسترمان کرد؟؟؟

ولی من سایه ات را میبینم وقتی چشمانم را باز میکنم سایه ات

آرام آرام از گوشه ی چشمانم میلغزد و من پر میشوم از حجم بودنت

در همه ی لحظه هایی که خالی از توام....

بخواب کودک درونم...مادرت این روزها حوصله ندارد در آغوشش آرامت کند...

اینهایی که از دلبستگی برایت گفته قصه ای بیش نبوده که او برای آرام

کردنت سر هم کرده...قصه ی آمدن و ماندن و رفتن تو را میگویم...

هذیان غریبی ست...

بخواب کودک درونم...بگذار مادر احساست از این بستر بیماری

تن رنجورش را به سلامت رها کند حتما به تو خواهد گفت

 همه ی قصه های عاشقانه فقط قصه ست...

تبدارم...

همه ی دیشب را نخوابیدم ولی خواب تو را می دیدیم

هذیان شیرینی بود...

دستانت را بیاور ..پیشانی تبدارم را لمس کن...لمس کن نترس...

بگذار هنوز در این خیال خام بمانم که هستی و دستهای خیس و عرق کرده ات

مثل همیشه لمس میکند گونه های تبدارم را...

اگر آمدی...چراغ خانه ی دلم را روشن نکن...

نمیخواهم صورت خیس از گریه ام آزارت دهد و پشیمان شوی از رفتن....

بگذار لحظه هایم خاموش بماند و من خاموش بمانم و تو ...

این تقدیر چشمهای بارانی من بود...

+ تاريخ چهارشنبه 1388/08/13ساعت نويسنده فاطمه |